گوجه سبز ترش

       

 

                                                                       عیدِ غدیر در آسمان ها مشهورتر از زمین است

     دلم میخواد بنویسمممممممممممممم

     از این شب ها و روزهای استثنایی ...

     از این شوری که موج میزند

     در دلِ من

     در دلِ تو

     در دلِ ما ...

     شوقی عجیبی دارم !!

     روزهاست، هفته هاست، دلم تغییییییر میخواد !

     تغییر نه ...

     تحححول!

     ....

     واااای شبِ عیده ه ه !

     نمیدونم چی بگم!

     واقعا موندم در وصف این شب ...

     اما بهتره بگم، در وصفِ حالِ من در امشب!

     ....

     ای خدایِ علی ...

     کمکم کن

     کمکم کن دریابم عظمت این شب را

     دریابم قدر ِ غدیر را ...

     ....

     "خوش آمدی ای مهربان ترین پدر ..

     کاش فرزندان خوبی برایت بودیم!

     کاش از اینهمه خلق و خوی عظیمت ارثی میبردیم!

     هم اکنون درمانده ایم ...

     میبینی که در نبود تو، و غیبتِ فرزندت، با وجود فتنه ها،و کمی ِ همرهان

     دشمنان در ما طمع نموده اند ...

     ما بی پناهیم ...

     سفارش ِ ما را به پناهِ عالم، عزیز دلت و صاحبِ ما،وارثِ غدیر ،مهدی،بفرما ..."

     امامم .... دستانم را بگیر ...

     گرفته ای ...

     مبادا رها کنی!

     کمکم کن، به فریادم برس برایِ

     چه شبی بهتر از امشب ؟؟؟؟!!!

     ....

     باید یِ کاری بکنم

     یِ جایی برم

     یِ فکری بکنم

     ظرفیتشو ندارم

     دارم منفجر میشم .....

     ....

    دعام کن!

    (راستی، پستِ پایینی رو هم بخونین!)

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   آخ که چه نورانی شدی !

   چقدر بزرگ شدی

   خوش بِ حالت

   چقدر فرق کردی

   مهربون تر شدی !!زبان

   اصلا به صورتت که نگاه میکنم،سفید شدی! ، همون نوره ست!

   همون نوری که معلولِ دعاهاته،نماز ِ شباته،طوافته و

   حسودیم میشه بِ هِت !

   اما الان ...

   دلتنگِ تَم !

   هییییییییی روزگار!، چقدر بَ دِ این دوریِ ناگهانی !

   از کسی که حالا یِ آدم باحال تر شده!

   از کسی که نگاهش آدمو یادِ خدا میندازه ...

   - خدا وقتی همه رفتن حج اینجوری بشن! مخصوصا من ِ بد ...

   - حَجُکُم مَقبول، زن داداش ِ‌ دوست داشتنی ِ من!ماچ

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااام!

من اومدم ؟؟؟!!!!!!!!!!!

بالاخره نتمون به راه شد!

خوشحالم ؟! ... شاید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

    پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ...

  " آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند ....،

   و دور ها همیشه دور بود ..

   پرنده ای در آسمان پر زد ...، سبک ..."

   سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست ... این عدل نیست!،

   کاش پشتم را اینهمه سنگین نمیکردی ...،

   هیچگاه نمیرسم ...، هیچگاه.

  " و در لاکِ خود خزید، به نیت نا امیدی ...."

   خدا او را در آغوش گرفت و زمین را نشانش داد، کره ای کوچک بود

   به او گفت: نگاه کن!، ابتدا و انتها ندارد، هیچکس نمیرسد،

   چون رسیدنی در کار نیست،

   فقط رفتن است ...

   و هربار که رفته ای رسیدی،"حتی اگر اندکی"...

         هربار که رفته ای رسیده ای .. حتی اگر اندکی ..

   اس ام اسی که زینب واسم زده بود حدود یک سالِ پیش

   بهترین دوستم، از این نظر که اس هاش  خودشن! ، یعنی لالایی بلده و خوابش میبره

   همیشه در حرکته، واسه خوب شدنش همه کار میکنه، با پشتکار و نفوذ ناپذیر ...

   البته کم نیستن که اینجوری نباشن از دوستام ....،  یکیشونم الان داره میخونه این

   مطلبمو، یعنی همین جا دوستش شدم ..!

  خدا خیلی دوسم داشته که اینقده دوستای خوب به من داده .......!

   و من باز اینیم که بودم!!!

  وای به حالِ روزی ام که دوستام این نبودن!!!!

   ...

   خیلی دلم حرف داره  ... پُر ِ پُر ِ از حرفایی که یک ماهه رو هم انبار شده ...،

   حرفایی که .......واسه خودم گفتن داره ...!

   چی گذشت به من تو این یک مااااه..!

   خدا وقتشو بهم بده تا دوباره آپ کنم.

   التماس ِ دعا.

   راستی بی نهایت ممنونم ازت حنا که واسه قالب وبلاگ کمکم کردیچشمک

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  دلم فریاد میخواهد، ولی در گوشه ای تنها، چه بی آزار با دیوار، نجوا می کند هر شب ...     

     بعضی ها طبق معمول با خدا فاصله ای ندارند

     ولی بعضی ها چند کوچه آن طرف تر همسایه ی خدا هستند

     ب هر حال در درونِ همه ی خانه ها، همیشه و بیش از همه ی اوقات،

     حضورش احساس می شود...

     دست ها را ب سویش دراز می کنند،

    ولی او را نزدیک تر از همیشه در آغوش ِ مناجاتِ خود می یابند

    و مدهوش ملاقات میشوند ...

    تشنگی و گرسنگی، بر زیبایی ِ نگاهِ پر تمنایِ دوستان خدا افزوده است ...

    حالتِ عاشقی و دلدادگی در دست ب سویِ سفره ی نان دراز نکردنشان،

    و ضعف و بی رمقی ِ بدن هایشان دیدنی ست ...

    انگار همه عاشقند ک آب در اختیار دارند ولی لب، تر نمی کنند ...

    و دیوانه اند که خوردنی در اختیار دارند ولی ب روی خود، نمی آورند!

    همه از حالِ هم خبر دارند، ولی به روی خود نمی آورند........

    رمضان مبارک.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   هفته ها پیش میخواستم بنویسم از وبلاگ ٣ ساله ام

   میخواستم تولدش را تبریک گویم.

   اما نمیدانم چطور امروز یادم آمد که وبلاگم ٨ روز است که متولد شده

   و من فراموشش کردم ... !

   کاش میشد همه چیز را اینقدر راحت فراموش کرد.....کاش ...!

   و من امروز تولد وبلاگم را غریبانه تبریک میگویم ......

   ... 

   پ.ن:برای دوستی که میداند کیست و با وبلاگم برای من متولد شد:

   عزیزترینم! ممنونم از محبت این سه ساله ات،و دوستی های بی دریغت...

   در این چند سال با وجود فرازو نشیب های بسیار تو باز دوست من ماندی

   و اغراق نمیکنم اگر بگویم حسودی ام میشود بهت ............، ممنونِ تو!

   پ.ن:ارمیا را تمام کردم ........، دارم خفه میشوم.

   یک هفته عزای عمومی اعلام میکنیم .......ناراحت

   این روزها ب شدت حسودیم میشود ب آدم های خوب...........ناراحت

 

 

        ای که مرا خوانده ای...راه نشانم بده...............

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

     

      میخواستم بنویسم از اعتکاف

      بنویسم از روزهایی که تنها برای خدا بود

      روزهایی که هیچ دلمشغولی وجود نداشت ..،

      نه گرسنگی آزارت میداد، و نه بی خوابی،

      نه سردردهای همیشگی سراغت می آمد، و نه استرس های بی مورد!

     خودت بودی و خدایت ..

     میخواستم بنویسم از سحرها و افطارهای دلنشین و زیبا ..

     صمیمیت خالصانه ..

     دوستی هایی که تنها هدفمان خدا بود و خدا ..

     بنویسم از چادر نمازهای رنگی....

     جانمازهایی که از هزاران پتو نرم تر و آرامش بخش تر بود ...

     از بی ریایی و ..

     خدابینی و ...

     آنجا هیچکس خودخواه نبود ...

     هیچ کس نگفت : آی! روی جانماز من منشین !

     آنجا بود که درمیافتی چه زیباست زندگی ای که تنها برای خدا باشد ...

     بنویسم  آه که چه خوب بود و خوب بود و خوب بود ...

    بنویسم از اینکه بعد سه روز،هروقت چشمهایم را باز میکردم باز هم همان همهمه ی

     دلنشین در گوشم طنین می افکند .. باز هم فکر میکردم که اگر چشم باز کنم ...

     یکی را در حال قرآن خواندن .. یکی در حال نماز خواندن .. چند نفر در حال خنده ..

     و چند نفر در حال گریه .. میبینم.

     و هیچکس به تو توجهی ندارد هنگامی که از خواب برمی خیزی 

     با آن موهای درهم برهم و ظاهری شلوغ ! ...

     اما ..

      چشم را که باز میکنی همان ساعت همیشگی وسط پذیرایی را میبینی

     که عقربه  اش روی ١١ ساکن شده است ...

     بنوسیم از وضوهای دلنشین لب حوض،

     فواره ی وسط حوض ...

     که چشم هایت را می بستی و به صدای دلنوازش گوش میدادی و

     سرشار از آرامش میشد وجودت ...!

     صدایی که با او به خواب میرفتی و وقتی گوش هایت را باز میکردی، اولین صدا

     صدای آبی بود که چه زیبا فرو میریخت ...

     میخواستم بنویسم از سخنرانی هایی که برای شنیدنش لحظه شماری میکردم

     بنویسم از توسل و جامعه ای که انتظارش را میکشیدم تا یک دل سیر گریه کنم و

     خودم را رها و آزاد و سبک سازم .... 

     میخواستم بنوسیم از شب شهادت حضرت زینب

     از پاکی و مظلومیت ..

     چه ضجه ها که نمیزدی

     چه دست های نیازی که بلند نبود ...

     میخواستم بنویسم از .....

     اما دیگر نمینویسم

     دیگر این زندگی پس از آن حال خوب را نمیخواهم ..

     خسته شده م ...... نمیدانم، از چه ؟ ........ از خودم!

     از این سردرگمی، از این ناامیدی، از این قدر ندانستن ها، از این عادت ها،

     از این وابستگی ها، از این دوست داشتن ها .......

     خسته شده م ...

     دیگر تحمل ندارم !

     خدای من ... چرا دیگر به من نظر نمیکنی ؟ ... چرا اسیرم ؟! ... چرا اینقدر بدم.چرا؟

     دوست داشتن گناه است .... میدانم ! ، ...

     اما چه کنم که نمیتوانم دوستت نداشته باشم ؟؟؟؟؟

    ...

      پ.ن1:قرار بود ادامه پست قبلی اون یکی وبلاگم باشد، نشد ....، شایدهم شد!

      پ.ن2:کمکم میکنی ؟

      پ.ن3:مطلبی رو از وبلاگی که دیگه سالهاست نمینویسه پیدا کردم،

      میخواستم بذارم تو وبم ...، اما بهتر دیدم الان ننویسم در حال حاضر ..

      چرا که میدانم من که لالایی بلدم چرا خوابم نمیبره ....!!

      پ.ن4:از همه همراهان وبلاگیم عذر شدیدا میخوام ب خاطر سرنزدنم....

      امیدوارم درک کنید و به دعای شما خوبان شدیدا نیازمندم.انشاالله جبران میکنم.

                          

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   و من رفتم؟

   اما چگونه؟

   باورش ندارم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   شاید ما هم رفتنی باشیم.

   شاید .....

   اگه او بخواهد ...

   نمیدانم.

            

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٤ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  جایت خالی حنا ی من.

  دعایم کن.

  خوشا ب حالت دوست نازنینم.

  دوستت دارم.

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٤/۱٢ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

    اولین شب جمعه ی ماه رجب

    وای خدای من حرف نداره

    شب لیله الرغائب .......

    ...

    فردا دوستای تجربیم کنکور دارن.خداجونم مراقبشون باش

   * اعتکاف هم نزدیک است .....

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٤/٥ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   دیگر مرا دوست نخوان

   تو مرا سرخورده کردی

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٦ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

    آسمان را می بینی؟

    او هم گرفته است ...

    چه بارانی!

    او هم گریان است.....

    ،

    آه ... ای زمین و ای آسمان.......ای بادهای کوبنده....

    چگونه تاب می آورید این مصیبت را ؟

    چگونه میتوان طاقت آورد .........

    چگونه میتوان باور کرد ؟!!!!

     ،

    که میروند

    همه میروند

    اما آنانی که خوبند ،رفتنشان سخت است برایمان

    داغی ست بر دلمان .......... داغی سوزننده ... از نبودشان

    خسارتی بزرگ ...... برایمان

    ،

    دلم چه غمگینانه خاموش ماند ......... چه حسرتها کشید

    دلش چه بی تابانه گریست ..........

    دلمان با هم لرزید ....

     * ... آه ای پرنده های مهاجر ... بشتابید ب سویش ................

       رفتند خوبان با کاروانه جان....ما مانده ایم بی دل و بی جان ......اهدنا الصراط

     پ.ن١::کاش میتونستم برم قمناراحت

     2: تسلیت ...

     فقدان حضرت آیت الله العظمی بهجت(قدس الله نفسه الزکیه)

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

     کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

     کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

     از دل نرفته ای که شوم طالب حضور ..

     پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را ..     

      

              این پروانه در کارست و بس ...

      ....

       غافلگیری میخواهی؟

      آیا تو خود غافلگیر کرده ای احدی را که از او غافلگیری میخواهی؟ ...

      الله اعلم ...

      پ.ن: به قول دوستی : چیزی میان خوف و رجا ....کنکور نزدیک است ....

     اگر دعا نکنید .... !

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

kheshkhseh.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

      از داغ حسین اشک نم نم داریم

      در خانه ی سینه تا ابد غم داریم

      پیراهن و شال مشکی آماده کنید

      شش روز دگر تا به محرم داریم

      ...........................................

      السلام علیک یا ابا عبدالله ...

     پ.ن : التماس دعای شدید از دوستای گلم تو این روزهای عزیز ...

     واسه کنکورم ... واسه همه ی بیماران مخصوصا شیمیایی ها ...

     واسه اینکه خدا یک صبر جمیل بهم بده تا در مقابل یک باد ضعیف کمر خم نکنم

     واسه اینکه ایشالا هممون با هم کربلا ............

     پ.ن : اگه میخوام جواب محبت ها و زحمت های خیلی ها رو بدم

     مخصوصا مامان و بابای گلم

     اگه میخوام خوشحالشون کنم و

     خودم با برگشت ب عقب پشیمون نشم

     اگه انگیزه و هدف قوی دارم

     اگه وظیفم چیزه دیگه ایه

     و اگه ب عنوان یک خلیفه الله ....

     پس

     تا بعد کنکور همه ی شما رو ب خدای بزرگ می سپارم  

    منو فراموش نکنینا ........

    و دعا هم که ........................... بیش از اندازه نیازمندم

    و بهتون قول میدم هر وقت رفتم حرم از طرف همتون ب امام رضا سلام برسونم

    قول میدم ...

    یا علی فرشته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

     آخیییییش !عینک

     خیالم راحتید !

    آدم وقتی همه چیزو بندازه دقیقه ی نود همین میشه دیگه !

    دو ساعت دیگه مهلت ثبت نام کنکووووووووور(!) تموم میشه !

    .....

    پ.ن:عکس بی ربط ب موضوع بالا ...

    اما خودش ب تنهایی بیسیار(تشدید روی ی !) با ربط !

 

        خدا کند که بیایی ...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٩/٢٩ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

      عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است . . .

     یعنی اینکه باطن قبله را در امام پیدا کن !

     عید غدیر ِ خم مبارکتونقلب

     التماس ِ دعا ...

   

        عیدتو مبارک دوستای گلم ...

  ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٧ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   چشم ها را باید شست ...

   جور ِ دیگر باید دید ...

   ...

              چشم ها را باید شست ... جور ِ دیگر باید دید ...

     التماس ِ دعا ...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٦ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   < از روزی که از مادر متولد شدید،

   هر روزی که بر شما بگذرد،

   یک روز از دنیای شما گذشته و به آخرت نزدیک شده اید.

   ...

                 پله پله تا ملاقات خدا

   ...

      علی (علیه اسلام) می فرمایند:

  "توجه داشته باشید دنیا به سوی ما می آید.

   دنیا و آخرت هر یک فرزندانی دارند.

  بکوشید فرزندان آخرت باشید نه فرزندان دنیا !"

  ...

  کسی که یک عمر اشیائی را یا افرادی را دوست میدارد

  و به آنها سرگرم بوده، یک مرتبه از او بگیرند!

  آن کس که محبوب را از او گرفته، چقدر مورد نفرت واقع میشود.

  حالت ما،‌حالت همان بچه است، یک اسباب بازی که دوست دارد دستش بدهید،

  بعد یک مرتبه از دست او بکشید!

  در این حالت چه میکند ؟! ...

  داد میزند ! ...

  پایش را به زمین می کوبد ! ...

  که چرا از من گرفتی ... ؟!؟!

  عزیزان !

  اگر ما دلبسته به امور مادی و خواهش های نفسانی باشیم ،

  موقع مرگ همه ی این ها از شما گرفته میشود ،

  چه حالتی پیدا می کنید ؟!

  چه کسی این محبوب را گرفته و الان با شماست ؟!

  خدا !

  خدایی که اصلا نمیشناختی

  و به کلی فراموشش کرده بودی

  خدایی که گوش به حرف او نمی کردی

  و با او ارتباط برقرار نمی کردی

  نسبت به دیگران دوست بودی

  و با او اینقدر بیگانه !

  حال خدا این داده ها را از تو گرفته چه حالتی پیدا می کنی ؟

  آیا این فرد محبوب خداست ؟! ...

  آیا با خطاب راضِیَةً مَرضِیّة از دنیا میرود؟!

  آیا به خطاب یا ایَتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّةُ از دنیا میرود ؟!*>

  ...

                   ننی 

  ...

  پ.ن1 :*گوشه ای از سخنرانی های استاد فاطمه طاهایی از مسیر سالکان الی الله

  پ.ن2: کلی دلم واسه ی یک آپ زیاد تنگ شده بود ! ...

  (شرمنده از کل ه پاک بازان (خطاب به دوستای گلم!!)

  که وقت سر زدن بهشون نیست، به بزرگیه خودتون ببخشید) 

  پ.ن3: خیلی بد شدم ... درس نمیخونم ... دعا کن زودتر تر آدم شم 

  پ.ن4: دلیل اصلیشم بی حالی ه ! ... بی حالی ه درس ... !   

  پ.ن5: آخه مگه تو این اوضاع میشه درس خوند ؟!!!!

  پ.ن6:آره ! چرا نشه ... ! تو دنبال بهونه ای ...!

  اینا مانع درس خوندن یه آدم با انگیزه و پر تلاش نمیشه ... !!!!!!!!!!!!!

  پ.ن7: از دست دادن یک عزیز خیلی دردناکه ...

  ایشالا که هیچ وقت تجربه نکنم و نکنی ! ...

 برای اون بنده خدا هم که کنکوریه (!) یه دعای کوچولو بکنین

  که بتونه زودتر این قضیه رو تجزیه تحلیل کنه !

  (کلی واسش سخنرانی کردم نتیجه نداد ...

  شاید چون باید تجربه کنم ! ...*خدا نکنه*)

  پ.ن8: عجب خدایی داریما ! ... به زور داره دو تا از بنده هاشو به کمال میرسونه

  خوش به حالشون ... جاشون تو بهشت امنه امنه ...

 *برای یک جانباز شیمیایی که دو ماهه رو تخت بیمارستان افتاده دعا کنین ...*

  ...

                     التمای دعا...

  ...

  پ.ن9:دیروز یک حدیثی خوندم از یکی از ائمه که به دیوار خیابون زده بودن

  تنم لرزید !

 خدای خوبم ... به خاطر ِ همه ی نعمتات شکر ...

  *نعمتی که از آن سپاسگزاری نشود مانند گناهی است که آمرزیده نشود*

  پ.ن10:

      یا رب به محبتت گرفتارم کن                 از هرچه نه مهر توست بیزارم کن

     از رحمت خویش بر رخم آبی زن             یک چشم زدن ز خواب بیدارم کن

   ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

     

 

    در اولِ آذر ماهِ

    سالِ یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت، 

    در ساعت سی دقیقه ی بامداد 

    برای چهارمین بار خاله شدم !

 

 

             نی نی کوچمولووو :-*

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٩/۱ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  دعا کنید برایم ! ...

  محتاج ِ محتاج دعای شما خوبانم ! ..

  چرا که درس نمی آید سراغم ...

  منظورم حسش است ! ..

  دعا کنید کمی ، تنها کمی ، آدم شم ! ...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

      زندگی  یعنی امتحان ..

      زندگی یعنی دلتنگی ..

      زندگی یعنی غم، غم ِ شیرین ..

      زندگی یعنی دو دلی ..

      زندگی یعنی سختی ..

      زندگی یعنی ...

      امّا ...

     هست نیز ..

     زندگی یعنی مهربانی ..

     زندگی یعنی عشق ..

     زندگی یعنی خوبی ..

     زندگی یعنی خوشبختی ..

    امّا ...

    زندگی که هست مهربانی ..

    هست عشق ..

    هست خوبی و .....

    همه ی این ها ، بعدِ زندگی یعنی امتحان و ...

    امّا ..

    خدا بندشو به اندازه ی ظرفیتش امتحان میکنه ..

    خدا بندشو دوست داره ..قلب

    خدا میخواد با در سختی قرار دادنش بهش نزدیکتر بشه ..

   *اگر انسان می دانست که خدا چه مقدار به بنده اش

    مشتاق است ،هزاران بار در طولِ روز از شدت محبت خداوندگار

    می مرد ... !*

    امّا ..

    من نه ظرفیت دارم ..ناراحت

    و نه تحمل سختی ..

    نه به خودم اعتماد .. !

    امّا ..

    شاید تلقینه .. شاید خدا اینجور بخواد ..

    ..................

    پ.ن:یکی بهم گفت : اعتماد نداری ؟

    گفتم : به کی ؟

    گفت : به خدا ....

    و آیا من به خدا اعتماد ندارم ؟؟؟!!!!ناراحت

    پ.ن : خدای من ... این ماه ، ماهِ توست ... ماه مهربونیات ...

    ماه بخششات ...

    به حق همین ماهِ عزیز ...

    به حق همین شب های خوبی که در راهه ...

    کمکم کن ...

    "کمکم کن چیز حالیم شه !!"

    پ.ن:اگه آدم لیاقت نداشته باشه چی ؟؟؟؟!

    پ.ن:به خدا این ناسپاسی نیست ..!

    پ.ن : به خاطر ِ همه ی نعمت هایی که بهم دادی ممنونتم ...

    پ.ن:دل من چه خردسال است،

    ساده می نگرد،

    ساده می خندد،

    ساده می پوشد،

    دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست ساده می افتد،

    ساده می شکند،

    ساده می میرد،

    دل من تنها،

    تنها،

    سخت می گیرد ! ..

    ...

            و مگذار ما را به کٍه و مٍه ! ..

                      ...........................................................................

    پ.ن: چه گلی هستی ؟!! ..

    از تو وبلاگ شهرزاد جون دیدم  و مشتاق شدم ببینم چه گلیم .. !!

    ...

    و شدم گل بنفشه .. !! عکسمم گوشه ی وبلاگم گذاشتم نیشخند

  

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

    تا خدا فاصله ای نیست، بیا ...

    با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم ...

     و ببینیم خدا،

    پشت این پنجره ها،

    لحظه ای کاشته است ؟

    تا خدا فاصله ای نیست، بیا !

    با هم از غربت این نادانی ...

    سوی اندیشه ادراک افق ...

   مثل یک مرغ غریب

   لحظه ای پر بزنیم !

   کاش ...

   میشد همه سطح پر از روزن دل

   بستر سبز علف های مهاجر میشد !

   یا همان فهم عجیب گل سرخ

   یا همین پنجره گردِ غروب

   تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس

   ببرد تا خود آرامش ِ احساس ِ پر از فهم ِ وصال !

   تا خدا فاصله ای بود اگر

   من چه میدانستم که اقاقی زیباست !

   یا گل سرخ پر از سرِّ خداست !

   یا اگر بود که من

   لای اوراقِ پر از سُجده ی برگ

   رمزِ تسبیح نمی نوشیدم !

   و از آن رویش ِ مرطوبِ شعورِ من و تو

   در دل گرم و پر از شور ِ امید

   خطی از عشق نمی فهمیدم !

   من !

   به پرواز ِ خدا

   در دلِ من

   در دلِ تو

   مثل هر صبح ِ پر از آیه و نور ؛

   بارها معتقدم !

   و قسم میخورم این بار

   به هر آیه ی نور،

   تا خدا ، فاصله ای نیست، بیا !

   رمضان مبارک ...

  

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٦/۱٥ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   " سید مهدی عبا باف نقل میکند که :

   شبی با جمعی از دوستان به مسجد سهله مشرف شدیم،

   دیدیم مقام روشن است و

   سید بزرگواری در آن محراب مشغول عبادت است

   و روشنی از صورت مبارک ایشان است 

   به جای خود برگشتیم،

   باز محل را نورانی دیدیم ،نزدیک محراب رفتیم ،

   نور را از جمالشان دیدیم

    یقین نمودیم که ایشان حضرت امام عصر است .

   مهابت ایشان ما را فراگرفت و بی حس و بی حرکت همگی

   در جای خود افتادند

   به جز من که چند قدمی جلو رفتم     

   اما در خود یاری سخن گفتن ندیدم

   به جز اینکه برای امری که یادم آمد به حضرت عرض کردم :

    استخاره ای بفرمایید...

   سپس با تسبیحی که در دستشان بود استخاره نمودند،

   فرمودند:خوب است...

   سپس صورت مبارک را چند لحظه ای به ما متوجه گرداندند

   و ما را نگریستند ...

   تا اگر حاجتی داریم بگوییم اما سعادت ما را یاری نکرد

   و نتوانستیم ... !

   سپس حضرت به طرف در مسجد روانه گردید

   قدری قدرت راه رفتن را پیدا کردیم ،

   چند قدمی رفتیم...

   ایشان قبل از بیرون رفتن از در باز ما را نگریست و مدتی طول داد،

   اما ما قادر به گفتن نبودیم از مسجد خارج شدند ...

   به سرعت تمام به سمت در دوم مسجد دویدیم...

   اما ایشان را دیگر ندیدیم ... !

   هر چه در بیابان دویدیم هیچ اثری نیافتیم ... !*

   ..

   *به نقل از کتاب*حضرت بقیه  الله و ٧٣ نفر از متوسلین و نجات    یافتگان*

    ..

   پ.ن١: گل همیشه بهارم                    خدا کند که بیایی

           اسیر طعنه ی خارم                    خدا کند که بیایی

   ..

   پ.ن٢: دوستای گل و مهربون خودم ....

    بسی یه عالم (!) به دعای شما خوبان محتاجم !

   ..

   خدا کند که بیایی ... !

                      

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

   چه زود گذشت !

   دو تا چشم بر هم زدن !

   آخه وبلاگم ٢ ساله شد!

   ٢ سال پیش یک همچین موقعی بود که عاشقا(ن) منو تو جمعشون راه دادن !

   یه همچین موقعی که گفتم:

   ای شما!
   ای تمام عاشقان هر کجا!
   از شما سوال می کنم:
   نام یک نفر غریبه را
   در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

   ... و شما چه مهربانانه مرا در جمع خود پذیرا شدید !قلب

   خوشحالم ! که در این دو سال دوستای خوبی پیدا کردم !

   که هر کدام برگه ای از کتاب زندگی ام !

   چیزهای زیادی از تک تکتون یاد گرفتم !

   در غم ها و شادیام شریک خوبی بودین !

   و حالا ... بعد از ٢ سال ... تموم اون خاطرات مثل یه فیلم کاملا زنده در برابر چشمان ذهنم

    عبور میکنن !

   و ساحل خشک چشمامو بارون زده میکنن ! با یک لبخند گوشه لبم !لبخند

   آه ! چه شیرین بود !!خیال باطل

   آرزو میکنم و امید دارم تک تکتان برایم بمانید ...

    چرا که من به شما احتیاج دارم !

    و نیز آرزوی طول عمر زیاد برای این وبلاگ !!

   پ.ن١:  شرمنده کسی رو از آپم خبر دار نکردم !

   راستش تولد وب لاگم هم هفته پیش بود اما الان فرصت آپ پیدا کردم !

    پ.ن ٢:  پروانه من در  تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است !

    نه یارای پرواز دارد !

   نه می تواند بمیرد!

   ...

   ادامه در ادامه مطلب ! چشمک

   ..

            برای شما مهربانان ! 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٥/٤ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  سلام بر تو ای گوارای وجود !

  سلام بر تو ای قهرمان حقیقی و حقیقت قهرمانی !

  بر تو ای حیدر کرار، شیر خدا، شاه عرب !

  ای تو که میتوان، با تو زندگی کرد، خندید، گریه کرد، و بزرگ شد!

  ای که به داشتن تو می نازیم !

  ای که سراسر علم و سراسر نوری !

  ای مایه ی بهت و حیرت بشریت !

  ای که جمله عقل و دیده ای !

  ای رب النّوع تمام ویزگی های خوب و پسندیده !

  ای همای رحمت !

  ای که " نه بشر توانمش گفت                   نه خدا توانمش خواند

                 متحیّرم چه نامم                         شه ملک لا فتی را "

  ای که از تو باید آموخت سالک بودن در مسیر حق و حقیقت !

  سلام بر تو ای علی !

  ای مولود کعبه !

  ای تمامی درهای علم!

  ای آن وجودی که حتی دشمنانت از جنگیدن با تو احساس افتخار میکنند!

  در حیرتم! ای که" با آن همه ابهت، چگونه جای میگیری در بازار تنگ کوفه !

  تا پیش از تو هیچ اقیانوسی قائم بر زمین ندیده بودم "

  ای پدر آسمانی مان !،  بهترین پدر دنیا !

  روزت مبارک !

  ..

  پ.ن.1: "حق علی بر امت، همچون حق پدر است بر فرزند." : " پیامبر اکرم(ص)"

  پ.ن.2: ..

 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی              که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 پ.ن.3: غیب محبّت حق است، محبتت ای پدر !

 ..

    لا فتب الّا علی، لا سیف الّا ذوالفقار

...

                                  برای بهترین بابایِ دنیا

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  سلام انسان ها!..

  مهربانان !..

  منو میشناسید ؟

  همونکه سردرگم هدف بود یا شایدم هست!..

  همونکه نمیدونست از کجا باید شروع کنه و از کدوم راه باید بره!..(ولی نهایتشو میدونست)

  همونکه آرزوهای دور و درازی داره!..

  همونکه تنهایی رو دوست داره و زیاد رفیق باز نیست!..

  همونکه تنها یاورش خدای مهربونه و بعدشم خونواده ی گلش!..(مخصوصا مامان مهربونش)

  همونکه میخواد دوستای خوبشو برای خودش نگه داره و بقیه رو هم فراموش کنه !..

  !..

  همونکه چند وقته حوصله هیچ کاریو نداره !..

  همونکه حوصله پند و اندرز دادن و دلداری کردن و نداره !..

  !..

  همونکه بار سنگین گناه کمرشو شکسته!..

  همونکه دم به دم عهد و پیمانی رو که بسته فراموش میکنه !..

  !..

  همونکه سردرد امونشو بریده و دیگه یه جورایی باهاش کنار اومده !..

  همونکه دوست داره داد بزنه، فریاد بزنه، وای صداش تو گلوش خفه میشه و فقط میگه آه !..

  !..

  همونکه شاید تا سال دیگه نبینیدش!..

  همونکه نزدیک دو سال از دستش راحت میشین !..

  همونکه دلش خیلی برای نوشتن و مخصوصوص بیشتر برای شما تنگ میشه !..

  همونکه شاید آنی دلش هوای شما رو بکنه و بیاد و یه پارازیتی بده و بره !..

  !..

  همونکه ... اوووووف !! اینقدر گفتم همونکه همونکه (!‌) قیافم شد شبیه همونکه !..

  !..

  پ ن١: کنکوریای عزیز نخسته !..

  مخصوص حنا جون و محدثه گل ! .. (حنا ! اینجا ((مشهد مقدس(!) )) منتظرتما !)

  !..

  پ ن٢: باید یه جای خوب و آروم برای تمرکز پیدا کنم ! خونه هم که دیگه علنا مکانی برای

  درس خوندن نیست !

  !..

  پ ن٣: برای اصلاح قالب های غیر پرشین بلاگ هم وقت کافی و هم حوصله را می طلبد،

  و ما هم که نه وقت داریم و نه حوصله به درد بخوری ... پس ! ... درود بر قالبهای پرشین بلاگ !..

  !..

  پ ن ۴: کچل من !

  جیگرتو بخورم ! .. تو خوشکل منی! ..  تو ماه منی! ..  تو عقش منی! ..

  تو پیشی منی !.. تو امیررضای منی !..

  قربون او چشای سیاهت !  .. قربون اون دستای کوکچولوت !..

  یه لحظه چشاتو باز کن و عمه رو ببین که داره از دوریت تلف میشه !..

  نکنه غصه دوری باباتو بخوریا ، بابات با یه عالم سوغاتی خوگشل برای پیشیمون برمیگرده !..

  !...

  .. راستی داشت یادم میرفت! ..

  میدونم خیلی دیره دیگه ... ولی شرمنده فرصت نکردم بیام و بگم :

  مامانِ بینهایت گل و مهربون و نازنین و جیگرو عسل خوووودم ! ..

  منو به خاطر اون ثانیه هایی که باعث رنجشت شدم ببخش !..

  روزت مباررررررررررررررررررررک !..

  !..

                         مادر ! .. دوستت دارم !.. 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

  الف : هدفت برای تو زیادی بزرگه ! .. حداقل تو امتحانا بی خیال !

  نون : نمیشه ! .. گیریم همین فردا یا اصلا همین دو ثانیه دیگه مُردم !

  .

  .

  .

  - ولی چه حاصل ؟! ..

  وقتی که دیگه نایی برای ادامه راه نداشته باشی

  وقتی که جواب اعتمادت رو نمیده ! .. ( خوش به حال تو که اعتمادت رو بی جواب نذاشته !)

  .

  .

  مشکل من چیه ؟ .. اراده ؟ .. تفکر ؟ یا یا یا ... !

  پ ن 1 : میخوام بگم خیلی خسته م .. بگم خیلی سخته .. نمیشه .. دوره .. بزرگه .. ! ..

  امّا ... خیلی وقته تصمیم گرفتم نگم سخته .. نگم نمیشه .. نگم دوره .. نگم بزرگه .. !

  - یکی بهم گفت خیلی خسته گی پذیرم ! ولی میخوام نباشم .. میشه آیا ؟

  پ ن 3 : وقت برای خوب شدن خیلی محدوده .. تا بیای فکر کنی هزاران ساله که زیر یه خروار خاک

  چشماتو بستی !

  پ.ن 4 : دقیقا نصف امتحاناتم رو سپری کردم .. ! 3

   ساعت در شبانه روز خوابیدن هم تجربه ی   جدیدیه !

  احساس کردم یه کم به وبلاگ و شما دوستان احتیاج دارم !

  پ ن 5  : یه احساس جدید ! .. رنگ سوسنی با آبی چه ترکیب آرامش بخشیه ..

  قالبم قشنگ شده ؟لبخند

  پ .ن 6 : راستی ! داشت یادم میرفت .. !

  در جواب بازی ِ دعوت شده از طرف بچه + عزیزم : 1- خدا , 2- مادر , 3 - ترکیب آبی و سوسنی ...

  منم همه رو به این بازی دعوت میکنم !

  .

  .

  .

  هدف واقعی چه جوریِ ؟ .. در چه مرحله ای عمل ابراز وجود میکنه ؟!

              

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۱ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

      پیشنوشت :

        تنها بودی ؛ نگاهت کردم --» خندیدی

                  میخواستم بگویی سلام --» نگفتی

                     امّا وقتی نمیخواستم بروی --» گفتی خداحافظ !

       ..

       ..

       روبروم نشسته ؛ ...

      زل زده به چشام ؛ ... معصوم و بی صدا .. !

       واااای که چقدر دلم براش تنگ شده بود ... خیلی خیلی تنگ .. !

      دیگه تحمل دوریشو نداشتم  ...

      و حالا ... ! در پوست خودم نمیگنجیدم که دیگه لحظات فراق به پایان رسیده و ...

      وای ! نمیدونم چه جوری پریدم و بغلش کردم ! .. 

      دستامو دور صورتش گرفتم و .. آوردم نزدیک صورت خودم ..

      دیگه حالا فقط چشماشو میتونستم ببینم ... !

      و ...

      یه گـــــــــــاز گنـــــــده ... !!!!! .....

      به به .. ! چه گوجه سبز ترشی ! ...

634628_oKMUEG4m.jpg (539×404)
               

   ...

    پسنوشت ۱ :

      خدایا !

      ذهن من ؛ چون قایقی طوفان زده در تلاطم است .

      آیا این قایق را آرامش میبخشی  ؛ تا من خواست تو را در یابم ؟

      خدایا !

      آیا توان انجام خواست خود را به من میبخشی ؟

      توان انجام خواست تو با عشق ؛ ملایمت ؛ ایمان و پاکی ؛

      بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران !

      با انجام خواست توست ..

      که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد .

      ..

   پسنوشت۲:

      باید سعی کنی با حذف موارد حاشیه ای ؛ ذهنت رو از قید اونا آزاد کنی .. !

      و با تمرین سیال بودن رفتار مثبت زندگیت رو پر از موفقیت کنی !

      ..

   پسنوشت ۳:

      روزی ۵ ساعت درس باید بخونم  !

      کمتر از ۱ ماه دیگه ... !

      میدونم خیلی بی معرفت بودم ولی ... !

      ۱ ماه دیگه هم باید بی معرفتیمو تحمل کنین ...

      برام دعا می کنید ؟ مرسی !

       ..

                       I LOVE U

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۸ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط ن.م نظرات () |

 

      حالیا معجزه ی باران را باور کن   

      و سخاوت را در چشم چمنزار ببین 

      و محبت را درون روح نسیم 

      که در این کوچه  تنگ

      با همین دست تهی 

      روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد !

      خاک جان یافته است 

      تو چرا سنگ شدی ؟

      تو چرا این همه دلتنگ شدی 

      باز کن پنجره را

      و بهاران را

      باور کن .

 

             

           

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ن.م نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ